قدرت اشک - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:11
برای قوی موندن به اشک محتاجیم. گاهی مسائلی بسیار ریز می توانند زخم هایی بسیار درشت خلق کنند.این فقط ادراک مختصر ی ست از تقدیر. ....فقط یک اتفاق آرامم می کند، اینکه مطمئن شوم، هر فداکاری ام تقدیم به خا
میدونم مهربونه کاش خوش برخورد هم بود - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:11
بیماری م کش میاد، همچنان دکتر رفتن برام سخته، چرا وقتی اینهمه به مرگ فکر می کنم اما از علائم مرگ وحشت دارم؟ همیشه که مرگ ناگهان جان دادن نیست، گاهی و اغلب، مقدماتی داره کلافه کننده و دردناک.هر چند این
نوشتن و درد سکوت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:11
دستهایم را پر از گذشته هایم می کنم، آهنی گداخته که از لا ی انگشتان یخزده ام، می چکد.از زندگی هیچ نمی ماند، الا احساس، ادراک، انتخابدستهایم تهی می شود، در میان چارچوب تابوتم نشسته ام. و آتشی از کاش ها نفسم را تنگ کرده اند.....گردوی پوچ زندگی و این همه جنگ و جدال بر سر هیچی اینهمه بزرگ و پهناور .
اتفاقیه که افتاده - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:11
یکی از کشورهای شاد دنیا که اروپایی هم هست و الان یادم نیس اسمش، تو فرهنگشون یه ضرب المثل دارن که وقتی اتفاقهای بد و تلخ می افته براشون میگنش، : اتفاقیه دیگه افتادهاتفاقیه دیگه می افتهاما براش یه کلمه
اجازه داده بودم اما... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:11
بهتره اجازه ندیم به هیچ آدمی هر چقدر هم که خواستنی باشه، بهمون دو بار بگه «نمی خوامت».اونقدر عزت و احترام برای خودمون و دیگران قائل باشیم که به نخواستن های همدیگه احترام بذاریم. قرار بود یکدیگر را دوس
طلوعی دوباره - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:11
کمک کن رفتن ها را بپذیریم خدایا هر چقدر نگاهش کردم که بماند اما باید می گفتم بمان او قسم خورده بود اگر بگویم می ماند گاهی نگاه کافی نیست باید گفت
غروب چارشمبه - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
انقده بی تفاوتم و انقده حساس، خودمم از خودم گیج میشم. مثلا دو قطبیه شخصیتم. حالا چن قطبی نباشه خیلیه. الله بختکی راه میرم، هر جور شد، هر راهیو هزار بارم که رفتم برام تازگی داره، انگار اولین باره، و با
بلغور - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
بین اینهمه مدل آدم، همیشه یه مدلای خاصی، ما رو می بینن، دلم میگیره از بعضیاشون که عینهو فضولا، سرک میکشن تو زندگی دیگرون، بعد صم بکم عمی میرن رد کارشون. پلکهام سنگینه، دلم خواب میخواد. چای دم کردم، کنار مامانجان و چای خوردن و تماشای سریالِ عهد دقیانوس، و ... از نگران نبودنام میترسم، حوصله نگران بودن...
کاهن اعظم - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
براش کلی حرف زدم، (کاش کلماتم ته بکشن یا چی) یه جمله جواب داد، مشکل تیروئید روی روان تاثیر زیادی داره. عینهو بت می مونه، که به کمش راضی ام، چه تهوع اورن بعضی از زنجیرهای خود بافته.دلم از بعضی جوانب شخ
پن شم به - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
عصر که شد، پاشدم که برم با مهدیس، خرید. /چه خیال خامی/. پنج ونیم قرارمون بود، اسنپ گرفتم، تا در کوچه رو وا کردم، شماره پلاک اسنپیه رو دیدم. سوار ماشینش شدم، پژو چارصدوپنج، گفتم چه سریع اومدی، گفت همین
قل قل - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
می جوشم در خود، سالهای سال، ادراکی مشابه دیروزها، ساعت را می مانم، کلماتی که زیرش خط کشیده شده، دایره وار. دایره بر دایرهمن تکرار پر جوش و خروش در خویشچشمه وار تکراریِ زنده مرده ای پر شور و پر غوغاسال
تنهایی یعنی - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
در واقع برای هیچکس مهم نباشه چتههمین اصل تنهایی آدماس که نمی پرسه ازت حالت چطورهکه بخواد بدونه حالت چطورهمی پرسه الکی منتظر جوابای تکراریته نه بیشتر حالت چطوره بانوی نیم قرنی من؟
مُ.کاله.مه=حکات - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
گفتم راستش، به غرغرام توجه نکن، از زندگیم راضی ام، با این زندگیای وحشتناکی که دیدم و شنیدم، زندگیم نور علی نوره.همین که وسط همه دلمردگی ها و خاموشی هایی که بوی مرگ میده، یه گل رز زیبا و خوش صحبت دارم
پدر روحانی و چاه و من - تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 14:46
اینجوریا نیس که وقتی یه مشکلی هست، یعنی ما بدبختیم یا ناسپاسوقتی یک مسأله برای سالهای طولانی حل نشده باقی می مونهو آدم شاکی میشه، اصلا و ابدا منظور گله و شکایت از همه چی نیسمث اینه سر جلسه ای که همه چ
نمایشنامه نویسی و سوپرمن - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 21:16
اینکه توی داستان زندگیت، یه نمایش نامه نویس باشی و همچنین یه سوپرمن، برای سالهای سال و بعد ته زندگیت فلج بشی و بمیری، شایدم جذابیتهای خودشو داره. دوس
طعم نابِ - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 21:16
سلام نمیگفتیم به هم، خیلی اوقات، مثلِ مثلِ مثلاً دو تا گنجشک. هر بار شروع به حرف زدن می کردیم، انگار کنار هم نشستیم و فقط حواسمون جای دیگه س، مثلاً دا
آخرین جدایی - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 21:16
دفعه آخر بهم گفت براش یه دوباره نویسی براش انجام بدم، قرار بود برای آقایی بفرستم، وقتی کار تموم شد، گفت نمی خوام با اون اقا در تماس باشی، در تماس نب
ماجراهای خواب مصنوعی - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 21:16
اولیش چند شب قبل اتفاق افتاد، یه کلمه سیاسی بلد نبودم، خواستم برم ازش بپرسم. سر کوچه الهی تو آپارتمان دو طبقه زندگی می کرد. رفتم خونه ش نبود، مامان هم
ماجرای خواب مصنوعی دومی - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 21:16
دومین بار خونه خودمون بودیم، بابا هم اومده بود، دوتامون تو آشپزخونه، باهم حرف میزدیم که مامان اومد، او پاشد رفتش تو پستو، از دست مامان شاکی بودم، منم
نمایندیشه - تاریخ: 1397/6/17 ساعت: 21:16
یه سرچ کوچیک کردم، و تعریفایی از نمایشنامه رو خوندم، متوجه شدم، همونطور که در جنبه های دیگه نوشتاری، خیلی از دنیا عقبیم، در این زمینه هم، سلانه سلانه